میناب ۱۶۸ آینده روشن بدهکار است. حالا باید قبول کنیم که جنگ، کلیدواژه ناخوشایند اما پررنگ سبک زندگی این روزهای ایرانیهاست؛ کلیدواژهای که هر وقت نگاهش میکنی، میبینی طی تاریخ، زخمهای ناسوری به دل این خاک نشاندهاند؛ از اشغال خرمشهر و موشکباران پایتخت گرفته تا بمباران سردشت و عملیاتهای تروریستی در گوشهوکنار کشور.
زخمهای جنگ و خاطرات تلخ
میناب دقیقاً یکی از همین زخمهای ناسور است؛ از آن زخمهایی که همه میدانیم هیچوقت جای آن خوب نمیشود. شاید برای همین است که این روزها، وقتی صفحهبهصفحه تقویم را ورق میزنم، پای روز کودک که میرسیم، به این جمله معروف این روزها فکر میکنم که: «ای کاش کودکان نمیمردند، کاش موقتاً به آسمان برده میشدند تا جنگ تمام شود، سپس با خیال راحت به خانه برمیگشتند و وقتی والدین با حیرت از آنها میپرسیدند کجا بودید؟ با خوشحالی میگفتند: داشتیم با ستارهها بازی میکردیم.»
بیشتر بخوانید: صفحه اول روزنامههای کرمانشاه در چهاردهم مهر ماه ۱۴۰۲
یا به قول مکماهون، خبرنگار رمان «سووشون»: کاش یکی پیدا شود و طیارهای بسازد تا جای بمب، از آسمان برای بچهها اسباببازی بریزد و برای آدمبزرگهای غمگین کمی تسلّی!
یادبود ۱۶۸ شهید
اما جنگ دزد است؛ دزد روزهای خوش، دزد امید از چشمهای پدر و مادرها و دزد لبخند از روی صورت بچهها! شاید توی آمار، شهدای دبستان شجره طیبه با عدد ۱۶۸ شناخته شده باشند، اما کاش کسی پیدا میشد که به ما آدمها شمردن یاد میداد. ما زخمها و بغضهایمان را با همان اعدادی اندازه گرفتیم که با آنها تعداد پرتقالهای پرتقالفروش و مسئلههای ریاضی را شمرده بودیم. کسی به ما یاد نداد که منطق احمقانه پشت اعداد، برای شمارش اسکناس و سیبزمینی و پیاز است، نه جان آدمها!
جان آدمها را باید با واحد «دنیا» شمرد. باید به این فکر کرد که به ازای هر جانی که از دست میرود، «دنیا» برای چند نفر تمام میشود؟ حالا جای صدای چند خنده در خانههای مینابی خالی است؟ حالا چند مادر دیگر دلبندی ندارند که شبها او را در آغوش بگیرند و به هر رفتوآمدشان یک آیهالکرسی سنجاق کنند؟ حالا چند پدر جگرگوشهای ندارند تا زیر لب قربان قد و بالایش بروند و عصای پیریشان را تصور کنند؟
جنگی که حالا در جنوبیترین نقطه ایران، به ۱۶۸ خانواده، ۱۶۸ آینده روشن بدهکار است؛ از کتوشلوارهای دامادی و پیراهنهای سفید عروسی که هرگز پوشیده نخواهند شد تا آرزوهای کودکانهای که جای خاطره شدن، برای ابد رنگ حسرت گرفتند.
اما داغهای همیشه تازه، یک چیز بزرگ دارند؛ آن هم انگیزه برای ایستادن در برابر آنهایی که خواستند چراغ امید را تا ابد، نه در میناب که در جایجای این سرزمین خاموش کنند؛ غافل از اینکه حالا نه فقط ۱۶۸ خانواده داغدار مینابی، که امروز همه ایرانیها، نام بچههای مینابی را بلندتر از هر زمان صدا زدند، به حافظه سپردند و یادشان را در سینه نگهداشتند... انقدر که هرکدامشان را نه دفن بلکه مثل بذر امید توی خاک کاشتند تا در آیندهای نهچندان دور، امیدشان از دل همان خاک و در کالبد بچههای آینده جوانه بزند؛ چیزی شبیه شعرهای قیصر که هم میگفت: «به امید پیروزی واقعی، نه در جنگ که بر جنگ» و هم مینوشت: «من به چشمهای بیقرار تو قول میدهم ریشههای ما به آب، شاخههای ما به آفتاب میرسد ما دوباره سبز میشویم!
بیشتر بخوانید: ایالات متحده بمبافکنهای B-۱ خود را از بریتانیا خارج کرد · دولت ترامپ: جنگ علیه ایران به زودی پایان خواهد یافت




